گفتم:خدایاازهمه دلگیرم گفت: حتی ازمن؟ گفتم خدایا دلم را ربودند گفت:پیش از من؟ گفتم :خدایا
چقدر دوری گفت:تو یا من؟ گفتم:خدایاتنهاترینم گفت:پس من؟ گفتم:خدایا کمک خواستم گفت:از غیر
من !؟ گفتم :خدایا دوستت دارم گفت:بیش ازمن؟ گفتم :خدایا اینقدر نگو من گفت:من توام تومن...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:4  توسط مینا
|
دیگر عاشق نميشوم.حتي براي لحظه اي....من هنوز غبار خسگیه مبهمي را بر دوش نحيف خود حمل ميكنم، بر غوزك پشتم نخنديد...آن هم روزي به صافي دلم بوده است.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:4  توسط مینا
|
اين هم ازيك عمرمستي كردنم، سالهاشبنم پرستي كردنم، اي دلم زهرجدايي رابخور، چوب عمري باوفايي رابخور، اي دلم ديدي كه ماتت كردورفت؟ خنده اي برخاطراتت كردورفت؟ من كه گفتم اين بهار افسردنيست، من كه گفتم اين پرستو رفتنيست، آه عجب كاري بدستم داد دل، هم شكست وهم شكستم داد دل!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:2  توسط مینا
|
آدمی که می خواهد برود می رود داد نمی زند که من دارم می روم آدمی که رفتنش را داد می زند نمی خواهد برود داد می زند که نگذارند برود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 15:29  توسط مینا
|
خداحافظ ماهِ دلم
دوستت دارم اما...ندارمت
هرگز دلت با من نبود
......دیگر صبور نیستم
...رویاهایم روی اعصابم راه می روند و جنازۀ یکدیگر را می کشند
پروانه ها در دلم جشن پیلۀ تنهایی شان را می گیرند
و قلبم را بیشتر به درد می آورند
عکسهایت به من دهن کجی می کنند
سایه ام از من خمیده تر بر دیوار نشسته است!
در نی نی چشمانم رنگ زردی همراه با قطرات اشک همدست شده اند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 15:5  توسط مینا
|
باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشک حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 14:59  توسط مینا
|
خیلی وقتها به این فکر می کنم که زندگی شوخیه یا جدی؟
اگر شوخیه چرا ما آدمها خیلی اوقات جدیش می گیریم ... یا اگر جدیه پس چرا اونو شوخی به حساب می آریم؟
من بین این برزخ شوخی و جدی گیر افتادم، زمانی که زندگی رو با تمام آدمهاش ... تمام رسوم تلخ و شیرینش ... جریان سرد و گرمش ... روز و شب سفید و سیاهش ... چهرة هزار رنگش رو جدی می گیرم ... تلنگری بهم میخوره که: ای ساده ... خیلی جدی گرفتی ... دست بردار ... این زندگی یه شوخیه ... یه شوخیه شیرین امّا تلخ ...
پیش خودم میگم ... باشه ... دیگه از امروز به بعد جدی نمی گیرم و میخندم به این شوخی ... به همه چیز و همه کس ... همة حرفها و نگاه ها رو ... همة اومدن و رفتن ها ... همة بودن و نبودن ها ... همشونو شوخی فرض می کنم ... و در نهایت خندة من نثارشون میشه ... اما ... توی همون لحظه ... انگار یکی با آرنج میکوبه به پهلوی من که آهای: زندگی جدیه ... جدی بگیر!!
اگر تو برزخ شوخی و جدیه این زندگی اسیر نیستی ... بگو به نظرت این زندگی شوخیه یا جدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 14:56  توسط مینا
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:55  توسط مینا
|
آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید؟
##############################
هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند
اما
با هم مژه میزنن
با هم حرکت میکنند
با هم اشک میریزنند
باهم می بینند
با هم می خوابند
با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند
. ولی وقتی یک زن را می بینند چشمک میزنه و دیگری نمیزنه
############################
نتیجه اخلاقی
....... زن توانائی قطع هر ارتباطی را داره
بنابراین احترام آنها را نگهدارید تا کار دستتون ندهد
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:53  توسط مینا
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:32  توسط مینا
|
عاشق نشدی زاهد دیوانه چه میدانی ، بر شعله نرقصیدی پروانه چه میدانی
من مست می عشقم و ز توبه که بشکستم ، راهم مزن ای عابد میخانه چه میدانی
لبریز می غمها شد ساغر جان من ، من دیدی و بگذشتی پیمانه چه میدانی
یک سلسله دیوانه افسون نگاه او ، ای غافل از آن جادو افسانه چه میدانی
تا چند فریب خلق با نام مسلمانی ، سر بر سر سجاده می خوردن پنهانی
عاشق شو و مستی کن ترک همه هستی کن ، ای بت نپرستیده بتخانه چه میدانی
تو سنگ سیه بوسی من چشم سیاهی را ، مقصود یکی باشد بیگانه چه میدانی
روزی که فرو ریزیم بنیاد تاسف را ، دیگر نه تو می مانی نه ظلم و پریشانی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:31  توسط مینا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:42  توسط مینا
|
Life ends when you stop dreaming
Life ends when you stop dreaming, hope ends when you stop believing and love ends when you stop caring. So dream hope and love...Makes Life Beautiful
زندگی تمام میشود زمانیکه تو از رویا پردازی دست می کشی.
زندگی تمام میشود زمانیکه تو از رویا پردازی دست می کشیِ امید تمام میشود زمانی که تو دیگر اعتماد نداری و عشق به پایان می رسد زمانی که تو دیگر توجه نمی کنی بنابراین عشق و امید ....زندگی را زیبا می سازند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:40  توسط مینا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:30  توسط مینا
|
:C.L.I.C.K. means
C= cant live without u
L= love u
I= i miss u
C= care about u
K= kiss from my heart 2 u
So whenever u miss me just say CLICK
کلیک در انگلیسی یعنی:
حرف C = نمیتوانم بدون تو زندگی کنم
حرفL =دوست دارم
حرف I= دلتنگتم
حرف C=به تو اهمیت می دهم
حرف K:از درون قلبم می بوسمت
بنابراین هر زمان دلتنگ من شدی فقط بگو کلیک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:24  توسط مینا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:10  توسط مینا
|
Forever Friends
you'r my friend and that is true,
but the gift was given from me to you.
we went thru moments that were good and bad,
even moments that were happy and sad.
you suported me when i was in tears,
we stuck together when we were in fear,
its really sad that it had to be this way,
but it has reached its very last day.
miles away cant keep us apart,
'cause you'll always be in my heart
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:7  توسط مینا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:2  توسط مینا
|
به سلامتیِ
به سلامتیِ به سلامتیِ درخت! نه به خاطرِ ميوهش، به خاطرِ سايهش.
به سلامتیِ ديوار! نه به خاطرِ بلنديش، واسه اينکه هيچوقت پشتِ آدم رو خالی نميکنه
به سلامتیِ همه اونايیکه دوسشون داريم و نميدونن، دوسمون دارن و نميدونيم.
به سلامتیِ نهنگ! که گندهلات درياست.
به سلامتیِ ز نجير! نه به خاطر اينکه درازه، به خاطر اينکه به هم پيوستس.
به سلامتیِ خيار! نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «يار»ش.
به سلامتیِ شلغم! نه به خاطر «شل»ش، به خاطر «غم»ش.
به سلامتیِ کرم خاکی! نه به خاطر کرمبودنش، به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پياده! که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا!
به سلامتيِ برف! که هم روش سفيده هم توش.
به سلامتيِ رودخونه! که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.
میخوريم به سلامتيِ گاو! که نميگه من، ميگه ما.
به سلامتيِ دريا! که ماهی گنديدههاشو دور نمیريزه.
میخوريم به سلامتیِ اون که هميشه راستشو ميگه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا! که سنگای ديگه رو میگيره دورش.
به سلامتیِ بيل! که هرچه قدر بره تو خاک، بازم برّاقترمیشه.
به سلامتیِ دريا! که قربونياشو پس ميآره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که يهتنه يه اتوبان روحريفه.
به سلامتیِ عقرب! که به خاری تن نمیده
(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش ميکُشه که کسی نالههاشو نشنوه)
به سلامتیِ سرنوشت! که نميشه اونو از سر نوشت.
به سلامتیِ سيم خاردار! که پشت و رو نداره
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:38  توسط مینا
|
سه چیز در زندگی پایدار نیستند.
-Dreams رویاها -Success موفقیت ها Fortune شانس
Three things in life that,one gone never come back.
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.
-Time زمان -Words کلمات -Opportunity موقعیت
Three things in life that can destroy a man/woman.
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند.
-Alcohl الکل - Pride غرور - Anger عصبانیت
Three things that make a man/woman
سه چیز انسانها رو می سازند.
-Hard workکار سخت -Commitment تعهد
Three things in life that are most valuable.
سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.
-Love عشق Self-confidence اعتماد به نفس - Friends دوستان
Three things in life that may never be lost.
سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.
-Peace آرامش -Hope امید -Honesty صداقت
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:44  توسط مینا
|
چرا زنان گریه می کنند؟
پسر کوچکی از مادرش پرسید: مامان چرا گریه می کنی؟
مادرش پاسخ داد: چون من یک زن هستم.
کودک گفت: من که متوجه نمی شوم.
مادر در آغوشش گرفت و گفت: هرگز هم متوجه نخواهی شد ولی اشکالی ندارد.
کمی بعد کودک از پدرش سوال کرد : بابا چرا مامان بدون هیچ دلیلی گریه می کند؟
تنها جوابی که پدرش توانست بدهد این بود که: همه زن ها بدون هیچ دلیلی گریه می کنند.
پسر کوچک بزرگ و بزرگ تر شد و به مردی تبدیل شد ولی این سوال را که چرا زنان گریه می کنند در سر می پروراند.
سرانجام شبی در رویاهایش ملاقاتی با خدا داشت. از او پرسید: خدایا چرا زن ها آنقدر آسان گریه می کنند؟
خداوند پاسخ داد: هنگامی که زنان را خلق کردم تصمیم گرفتم آنها را موجوداتی بسیار استثنایی بیافرینم...
پس شانه هایشان را به قدری قوی ساختم که قادر باشند سنگینی وزن کل دنیا را بر دوششان حمل کنند. با این وجود بازوهایشان را به قدری لطیف ساختم که لبریز از آرامش باشند. به آنها قدرتی باطنی عطا کردم که درد زایمان را به عشق تولد فرزندشان تحمل کنند.و حتی اگر روزی از طرف همان فرزندان طرد شدند باز دوستشان بدارند. آنها را چنان محکم ساختم که در سختی ها و بیماری ها حتی در زمانهایی که دیگران دست از تلاش می کشند بدون هیچ اعتراضی به زندگی ادامه داده و از خانواده و دوستانشان حمایت کنند.
به آنان روحیه چنان حساسی عطا کردم که تحت هر شرایطی کودکانشان را دوست بدارند حتی در زمان هایی که کودکانشان احساسات آنها را به شدت جریحه دار می کنند. آنها قدرتی خارق العاده در آرام کردن و امید بخشیدن به فرزندان به هنگام مرتکب شدن خطاهای احمقانه و تسکین دادن نگرانی ها و ترس های نوجوانانشان دارند.
به آنها گذشت دادم تا با وجودتمامی خطاها به همسرانشان اهمیت داده و دوستشان بدارند. به آنها هوشیاری عطا کردم تا بدانند که شوهران خوبهرگز به احساسات همسرانشان آسیب وارد نمی کنند اما گاهی نیز قدرت و ثبات قدمشان را با محکم ایستادن در کنار همسرانشان در سختی ها، مشکلات و اختلاف ها امتحان می کنم.
در کنار همه این دشواری ها همچنین به آنان اشک تقدیم کردم؛ اشک هایی که هرگاه لازم باشدفرو ریزد و غمشان را تسلی بخشد و این تنها نقطه ضعف آنهاست.
زمانی که آنها را در حال گریه کردن می بینید به آنها بگویید که چقدر دوستشان دارید و قدر همه زحماتشان را می دانید. ممکن است باز به گریه کردن ادامه دهند اما شما با حرف هایتان احساس بسیار خوشایندی در قلبشان باقی گذاشته اید
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:38  توسط مینا
|
در اوج آگاهی ،آدمی خود را زندانی چهار زندگی می یابد: طبیعت ،تاریخ ،جامعه و خویش!
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن
آنان كه گذشته را به یاد نمی آورند محكوم به تكرار آن هستند
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:7  توسط مینا
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:4  توسط مینا
|
باز برگی نو درون دفترم
باز سطری تازه از مشق شبم
بازهم توفیق ِ زیبای نَفَس
باز آغوش فریبای قفس
باز اما شب به آخر می رسد
باز تکلیف ِ شبم سر می رسد
باز هم مشق شب ِ فردای من
باز اما پر غلط املای من
باز هم اشک یتیمی مستمند
باز هم فریاد مظلوم از کمند
باز هم تخته ، سیاه و گچ ، سفید
باز تبعیض سیاهان و سپید
باز هم روز از نو و روزی ز نو
باز فرهنگ ِ زر اندوزی ز نو . . .
باز هم آموزگار خوب من !
رحمتی کن مشق ها را خط بزن
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:3  توسط مینا
|
بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد
نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد
به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد
اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد
وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید
کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد
وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد
کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شده است
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد
ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد
جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن دار دهید
چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد
گر سر سفره خورد فاطمه بي دندان غم
به که دندان مرا نيز به آن يار دهيد
تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل ت... مرا هم به طلبکار دهید
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:43  توسط مینا
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:31  توسط مینا
|
خنده آدم ها هميشه از دلخوشي ني ست . گاهي شكستن دلي كمتر از آدم كشي نيست .
كاهي دل اينقدر
تنگ ميشه كه گريه هم كم ميياره . يك حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط مینا
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:47  توسط مینا
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیه
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:46  توسط مینا
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:41  توسط مینا
|